نوشتار زير گفتگويي است که بر موضوع شهر و جنسيت از ديدگاه انديشمند معاصر، لوفور انجام گرفته است. متن حاضر حاوي چند نکته کليدي و ارزشمند است که بايد در برخورد با مسايل شهري مورد توجه خاص شهرسازان و معماران قرار گيرد.

آنچه از لوفور در مي‌يابيم تلاشي است براي بر ملا ساختن شيوه توليد عصر خود. تلاشي که از ديدگاه لوفور مارکس را به آشکار سازي شيوه توليد سرمايه داري رهنمون کرد و خود او را به آشکار سازي «زندگي روزمره«. همين اساس شيوه توليد است که در رابطه‌اي ديالکتيکي با شيوه توليد فضا در هر زمان قرار مي‌گيرد. فضا به‌عنوان کالايي حاصل شيوه توليد است و خود (فضا) با ظهور فضاي اجتماعي، بر اساس شيوه توليد تاثير مي‌گذارد.

به نظر مي‌رسد آشکار سازي اساس توليد فضاهاي شهري و معماري تاکنون در تحقيقات حوزه معماري و شهرسازي ايران مورد توجه جدي قرار نگرفته است. اين نکته زماني بر من آشکار شد که در پژوهشي با موضوع بافت‌هاي فرسوده شهر تهران مشارکت داشتم. در اين پژوهش آشکار شد که بافت‌هاي فرسوده شهر گرفتار  نوعي » تعادل سطح پايين» هستند (نقل قول از آقاي دکتر زنوز- اقتصادان). اين تعادل سطح پايين که منجر به فرسودگي روزافزون اين بافت‌هاي جنوبي شهر شده است حاصل شيوه توليد فضاهاي معماري و شهري تهران در مکانيسم بزرگ و پيچيده‌اي است که حوزه‌هاي مختلف شهر (شامل مناطق مرفه‌نشين شمالي تا مناطق مرکزي و جنوبي و نوساز غربي و شهرک‌هاي حاشيه‌اي) را در تعامل با يکديگر قرار داده و سرمايه و توليد فضا را بين آنها جا‌به‌جا مي‌کند.

به گفته لوفور، اساس شيوه توليد است که منجر به توليد فضاي خاص هر جامعه مي‌شود. نکاتي مانند: به‌کار گيري سرمايه‌هاي خرد، ارزش افزوده‌ي بالا، توليد فضاهاي کوچک مقياس، ارزش نسبي بالاي زمين و ارزش نسبي پايين ساخت، متغيير بودن شرايط قانوني، سرمايه‌گذاري دولت در مکان‌هاي خاص و نامعلوم، تنها بخشي از نکاتي هستند که در آشکار سازي شيوه توليد در جامعه شهر تهران بايد مورد توجه قرار گيرد. اگر اساس اين شيوه توليد آشکار گردد، مي‌توان بسياري از مسايل موجود شهر تهران را مورد بررسي و تجزيه و تحليل بهتر قرار داد.

 

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1805335

روزنامه اعتماد ملي   شماره 858 23/11/87  صفحه 7 (انديشه)

لوفور، شهر و جنسيت
آراي هانري لوفور در گفت وگو با اميرهوشنگ افتخاري راد

نويسنده: كبوتر ارشدي

هانري لوفور متولد 1901، زندگي پرحاصل و چشمگيري داشت. او تا سال 1991 حدود 70 كتاب نوشت. در دانشگاه سوربن، در دهه 1920 درس خواند و جذب جنبش هاي آوانگارد آن زمان شد. لوفور كمك هاي زيادي به حيات روشنفكري جامعه فرانسه انجام داد. او به طور فزاينده اي در دهه 1960 و به ويژه در پي حوادث 1968 به اهميت شرايط زندگي روزمره به مثابه مركزيت در تكامل احساسات و سياست هاي انقلابي واقف شد. تحليل لوفور از فضامندي و زندگي روزمره، بزرگ ترين دستاورد و ميراث او براي نحله ماركسيستي بود. مدتي پيش اميرهوشنگ افتخاري راد ترجمه كتابي از اين انديشمند را به اتمام رساند كه همين بهانه گفت وگويي با او را فراهم آورده است. اين كتاب (تروريسم و زندگي روزمره) نام دارد كه نشر فرهنگ صبا (رخداد نو) آن را چاپ مي كند. افتخاري راد ترجمه چندين كتاب ديگر را نيز در پرونده كاري خود دارد كه از آن جمله است (جهان وطني و بخشايش) اثر ژاك دريدا (نشر گام نو)، (هستي و آگاهي) گزيده اي از آثار ماركس (نشر آگاه) و (اروس و تمدن) نوشته هربرت ماركوزه(نشر چشمه).
    
    
لوفور از دانشجويان 1920 سوربن و چهره اي موثر در جنبش دانشجويي 1968 بوده، او نظريه پرداز قابل توجهي است. از لوفور اطلاعات دقيق تري بدهيد.
    
لوفور به طور مشخص پدر معنوي جنبش آوانگارد 68 بوده است، بودريار شاگرد او بوده و با سوررئاليست ها نشست و برخاست داشته است. لوفور مانند تاريخ وسعت زيادي دارد. هانري لوفور جزو معدود كساني است كه تا سال 91 يعني سال مرگش يك ماركسيست باقي ماند. او تقريبا نزديك به يك قرن زندگي كرد و در اين يك قرن هم به عنوان فيلسوف، هم به عنوان جامعه شناس و هم نظريه پرداز حوزه هاي جغرافيا و شهرسازي مطرح بود. در دهه 1920 با سوررئاليست ها دمخور بود، با آندره برتون هم دوست بود. همان زمان عضو حزب كمونيست نيز بوده است. بعد از اين دوره (به شرايط زندگي روزمره) مي پردازد. اولين كتاب لوفور در دهه 40 منتشر مي شود. سه جلد كتاب مستقل دارد كه تا سال 84 آنها را تكميل مي كند. ازجمله اولين ماركسيست هايي است كه به دست نوشته هاي اوليه ماركس رجوع مي كند و حتي آنها را همراه گوترمن به فرانسه هم ترجمه مي كند. اين دست نوشته ها سال 1933 چاپ مي شود كه تا آن زمان كسي از آنها مطلع نبوده است. همانطور هم كه مي دانيد دست نوشته هاي اوليه ماركس متن نظري (چپ نو)اي ها مي شود. بعد هم مكتب بوداپست تشكيل مي شود و بعد از آن هم مكتب فرانكفورت و حتي لوكاچ با خواندن اين دست نوشته ها تغيير مي كند. هانري لوفور هم همينطور بود. اين دست نوشته ها را خواند و ترجمه كرد و نگرش انتقادي-تاريخي ماركسيسم كه لوفور نيز از همان جرگه است از دهه 30 شكل مي گيرد. بعد از اين با گي دوبور مراوده مي‌كند كه بنيانگذار مكتب (وضعيت گراها) است و دهه 50 به فرانسه مي آيد و در سوربن شروع به تدريس مي كند. بين فاصله سال هاي 60 تا 65 كتاب هايي مي نويسد و دانشجوياني را پرورش مي دهد كه از دل همين دانشجويان رهبران جنبش 68 به وجود مي آيند. 
    
آيا لوفور منتقد سارتر و مرليو پونتي هم بوده است؟
    
بله، راجع به اگزيستانسياليسم سارتر مقاله دارد. كتاب مستقل در اين زمينه را اطلاع ندارم ولي مقاله دارد. لوفور حتي منتقد ماركوزه هم بوده است. با هم تشابهات فكري هم داشته اند ولي سر قضيه روانكاري و فرويد انتقادهايي به ماركوزه داشته است. ازجمله كارهاي مهم ديگر لوفور علاوه بر (زندگي روزمره)، (ديالكتيك) است. اين را مفسراني كه بعد از آن دو آمده اند مي گويند، من هم گفته آنها را نقل مي كنم. لوفور را پدر ديالكتيك مي دانستند. ديالكتيك در آن زمان به صورت تقابل هاي دوتايي بوده است. لوفور تقابل دوتايي را ديگر جوابگو نمي داند و مي آيد و مقوله اي به نام ديگري را در آن وارد مي كند. يعني او مي گويد، ديالكتيك داراي سه جزء است نه تقابل هاي دوتايي كه هر جزء مي تواند با دو جزء ديگر ارتباط داشته باشد. در واقع وقتي مقوله (فضا) را مطرح مي كند براساس همين ديالكتيك سه گانه است كه بحث هاي مستقلي را مي طلبد.
    
مي خواهم بيشتر بحث (فضا) را از لوفور پي بگيريم تا در نهايت به بحث شهر و جنسيت برسيم. لوفور اهميت (شرايط زندگي روزمره) را مطرح مي كند و بحث فضامندي را پي مي گيرد و بعد تعاريف سه گانه اي ارائه مي دهد كه يكي از آنها موضوع فضاهاي (ضدتفوق) يا (تسلط گريز) است و يا فضاهايي كه امكان بودن را فقط ارائه مي دهد؛ در اصل مبحث هايي كه لوفور درباره فضا مطرح مي كند بعدها در بحث جغرافيايي فمينيستي، خودش را نشان مي دهد. اينجا پرسش من اين است؛ آيا لوفور به طور مشخص درباره فضاهاي جنسي بحث مي كند يا درباره شهر و جنسيت؟
    
من تا آنجا كه خبر دارم، نه! اما موضوع به دو سه كتاب لوفور برمي گردد. يك كتاب كه (درباره شهرها) نام دارد و اثر ديگرش كه بسيار مهم است كتابي است با عنوان (توليد فضا). در اين كتاب ها به طور مشخص مساله جنسيت را مطرح نمي كند. همانطور كه شما هم اشاره كرديد مباحثي كه لوفور طرح مي كند، معماران و شهرسازان و جغرافيدانان را متاثر كرده است. گروهي در اين ميان آرايشان برمي گردد به انديشه هاي لوفور و اگر دگرگوني اي در اين حوزه ها رخ مي دهد زيرساخت هاي نظري لوفور هم در آن دخيل است. البته در ايران اين مقولات كمتر قابل طرح بوده، خود لوفور را هم خيلي نمي شناسند. 
    
البته بحث جنسيت و شهر هم براي ما بحث تازه اي است. اين مدت كه من درگير موضوع بوده ام، ديدم كه كار قابل توجهي در اين باره نشده است. 
    بهتر است بحثي هم داشته باشيم درباره معماري و شهرسازي؛ اينكه در اين حوزه واقعا چه كارهايي دارد انجام مي شود. حتي در حوزه جغرافيا هم بد نيست كه نقدي داشته باشيم. فكر مي‌كنم در اين حوزه هايي كه نام بردم ما هنوز در تعطيلات تابستاني به سر مي بريم. لوفور يكي از تاكيدهايي كه داشت جدا كردن معماري از شهرسازي بوده و مقالاتي كه در اين باره نوشت بسيار سروصدا ايجاد كرد. ابتدا معماران اين پيشنهاد را نمي پذيرفتند، معتقد بودند معماري و شهرسازي به اين تفكيك نياز ندارد. ولي لوفور اين تفكيك را انجام داد. ما در دانشگاه هاي خودمان رشته شهرسازي داريم ولي نمي‌دانم به واقع به لحاظ كيفي چند شهرساز داشته باشيم. تجلي عيني ما از شهر، اين شناخت را به ما مي‌دهد. لازم است آن چيزي را كه ماركس مطرح كرده و خيلي اهميت دارد، يادآور شوم. اين نكته را بايد اول مي‌گفتم. صرفا نوشتن سرمايه نيست، بلكه برملاكردن شيوه توليد عصر خودش است؛ ماركس مي گويد در هر عصري، اصلي حاكم است. او به كشف قوانين عصر خودش پرداخت كه شيوه توليد سرمايه داري بود. اين را خيلي مختصر عنوان كردم كه بگويم، اين شيوه توليد بسيار اهميت دارد كه در انديشه لوفور هم ديده مي شد. وقتي گفته مي شود كه معماران چه مي كنند و چه نمي‌كنند، براساس چه چيزي اين كار انجام مي شود؟ اساس شيوه توليد ما از دهه 70 خورشيدي به اين سو چه بوده است؟ آنچه بسيار اهميت پيدا كرد، زمين بود. زمين هم كه با يك سري ايدئولوژي ها و منافع گره خورده بود. معماران هم تحت تاثير اين شيوه توليد و نوعي دلال صفتي چه مي توانستند بكنند؟ در غير اين صورت اگر حركت بنياديني قرار بود انجام شود، قطعا شهر تهران به اين روز نيفتاده بود. ما به نوعي سرمايه داري قرن هجدهمي بازگشته ايم كه تصرف در طبيعت است. يعني اين نگرش حاكم است كه طبيعت آن چيزي است كه مي تواند در دستان انسان به هر شكلي كه مي خواهيم دربيايد. اين را در تهران مي بينيم. بعد از 16-15 سال از سال 70 به اين سو اين رويه در تهران حاكم بوده است و همچنان هم ادامه پيدا مي كند. شما كمي كه از مركز تهران دورتر شويد، به باغها كه توجه كنيد، همين پيشروي خيابان در باغها تصرف در طبيعت را به خوبي نشان مي دهد. بزرگراه هاي بيشتر ساختن؛ آنچه به كار معماران مربوط است همين شيوه توليد است. شيوه توليد جز دلال صفتي، چيز ديگري نبوده. پيش از اين هم فقط صنعت مونتاژ وجود داشته است. بر اين مبنا معماري ما ادعاي زيادي نمي تواند داشته باشد. از مبحث مان دور نشويم! هانري لوفور كار مهمش اين بود كه مفهوم فضا را وارد مقوله هاي اجتماعي- سياسي كرد. او وقتي كتاب (توليد فضا) را مي نويسد اين را مطرح مي كند كه ما تا حالاوقتي از فضا حرف مي زديم اين فضا يك فضاي هندسي بود، يعني فضايي كه روابط رياضي بر آن حاكم است. درواقع بيجا هم نمي‌گفت؛ سرمايه داري اوليه و تصرف انسان در طبيعت اين نگاه را پيش آورده كه انسان با رياضي و هندسه بتواند اين تصرف در طبيعت را متجلي كند. ولي لوفور گفت منظورش از فضا، فضاي هندسي نيست. شهر به عنوان يك فضا، فضايي اجتماعي است. درواقع شهر فقط جايي نيست كه در آن حمل ونقل صورت مي گيرد، يا در آن ساختمان ساخته مي شود و… بلكه مكاني است كه شهروندان بتوانند خود را متحقق سازند. وقتي واژه (اثر) كه در فرانسه معناي اثر هنري دارد را به كار مي برد و در نقد زندگي روزمره اين طور مي گويد كه هر روز زندگي ما بايد يك اثر هنري باشد، در شهر هم همين را مي گويد. او مي گويد: جامعه شهري يوتوپياي ما، بايد يك اثر هنري باشد
    
پس هانري لوفور، آنجا كه وارد بحث فضا مي شود و تعريف تازه اي از فضا ارائه مي كند، يعني درباره فضايي صحبت مي كند كه بر تحرك فشار وارد مي آورد يا فضاهاي ضدتفوق و تسلط گريز را عنوان مي كند، اينجاهاست كه ما از نظريات لوفور استفاده مي كنيم و موضوع را به مساله جنسيت و شهر ارتباط مي دهيم!
    
بله، بايد مساله فضا را باز كنيم تا از دل اين به شاخه هاي بعدي برسيم. چون خود لوفور به طور مشخص به مساله جنسيت و شهر نپرداخته، اما تمام مقولاتي كه در دهه 60 مطرح شد، مساله زنان، قوميت ها و اقليت هاي مذهبي و… را ذيل بحث هايي كه داشت منظور كرد. يك كار مهم ديگري كه هانري لوفور انجام داد، تعريف فضا و تفكيك آن به سه گونه فضا بود؛ 1) عمل فضايي  spatial practiceكه مبتني است بر اينكه دنيا چگونه درك مي شود. با وجود تناقضات زندگي روزمره، فضا با عقل سليمي كه عمل عمومي و نگرش عمومي را به هم مي آميزد، درك مي شود. توليد و بازتوليد مكان ها و مناظر كلي مربوط به فضا به شكل گيري اجتماعي اختصاص مي يابد كه شامل شكل شناسي ساختمان ها، ريخت شناسي شهري و ايجاد مناطق خاص براي اهداف خاص است. مانند انواع پارك، گورستان، موزه ها و… 2) بازنمايي فضا representation of space  كه گفتماني در باب فضا و نظام هاي گفتماني تحليل فضا است. طراحي و برنامه ريزي و دانش هاي تخصصي كه باعث مي شود ببينيم دنيا چگونه تصور مي شود يا چطور درباره اش فكر مي شود. بازنمايي فضا، منطق و شكل دانش است، محتواي ايدئولوژيكي رمزها، تئوري ها و شرح مفهومي از فضا است كه مناسبات توليد ارتباط پيدا مي كند. اينها علم برنامه ريزي هستند كه به نظر لوفور جغرافيا و نقشه كشي است و به صورت محاسبات رياضي به دستگاه مختصات x-y تقليل مي يابد. 3) فضاهاي بازنماييrepresentational of space  كه گفتمان هاي فضا هستند. از نظر لوفور اين فضايي است كه (بايد باشد) يعني (فضاي كاملازيسته) .اين فضا هم ناشي از رسوبات تاريخي در درون محيط روزمره است و هم ناشي از عناصر يوتوپيايي كه فرد را به سمت مفهوم تازه اي از زندگي اجتماعي مي برد. فرد با خلق كار، با كار خلاقانه و با خلق (لحظه ها)، فضاي زيسته را مي زيد. فضاهاي بازنمايي، همان قلمرو انسان است كه پيكار براي رهاسازي خود، در مقام (انسان كاملي) كه ماركس مي گويد، صورت مي گيرد. اين فضاها تجسم سمبوليسم پيچيده است؛ گاه پنهان، گاه آشكار، كه به جنبه مخفي و زيرزميني زندگي اجتماعي و هنر مربوط مي شود. براي همين لوفور از دادائيست ها و رنه ماگريت نقاش سمبوليسيت براي تبيين اين فضاها بهره مي برد. به عبارتي، براساس همان شيوه توليد، اين تعاريف را ارائه داد. او مي گفت هر جامعه اي فضاي خاص خودش را توليد مي كند كه مبتني بر شيوه توليد آن است. آنچه كه ما امروز در تهران مي بينيم، يك شرايط انتزاعي نيست؛ اتفاقا مبتني بر شيوه توليد خاصي بوده است. زمين يك كالابود كه مناسبات دلال صفتي ويژه اي را پيش آورد. لوفور يكي از نظريات مهمش در رابطه با شهر هم اين است، چون يك دوره هم در شهري زندگي كرد كه زادگاهش بود و از شهرهاي نوين پاريس بود به نام مورنكس. او گفت كه در مورنكس مدرنيته صفحه‌هاي خودش را به من نشان داد. مارشال برمن هم در تجربه مدرنيته همين حرف را مي زند، او مي گويد: من مدرنيته را از روي خيابان ها مي توانم تبيين و توصيف كنم. يكي از آثار لوفور هم كتابي است با عنوان تئوري (مدرنيته) كه درواقع وقتي مي خواهد مدرنيته را تبيين كند، چيزي به عنوان فضاي شهري برايش اهميت پيدا مي كند. نكته اي كه لوفور به آن اشاره مي كند اين است كه فضاهاي اجتماعي به دو دسته تقسيم مي شوند؛ يك سري مناسبات مربوط به توليد جنسي است؛ توليدمثل و مناسبات زيست فيزيولوژيك و دسته ديگر مربوط به مناسبات توليد و تقسيم كار و وظايف اجتماعي سلسله مراتبي است. لوفور مي گويد كه در دوره پيش سرمايه داري اين دو دسته مناسبات بر هم تاثير مي گذاشتند. تقسيم كار پيامدهايي بر خانواده دارد و جزئي از آن است. اين دو مناسبات با هم عجين بودند، اما با شكل گيري سرمايه داري اين مناسبات منفك و اين انفكاك منجر به بحران هاي جديد مي شود. اينجا لازم مي دانم روي مفهوم مدرنيته يك پرانتز باز كنم، وقتي از مدرنيته حرف مي زنيم بهتر است به يك توافق روي اين مفهوم برسيم؛ مدرنيته و سنت نه به منزله يك كل انتزاع و جدا از هم. اجازه دهيد بر يك ويژگي خاص مدرنيته تاكيد گذاريم كه مساله (فاصله گيري) است. ما مي دانيم كه انسان اسطوره اي با طبيعت و خدايان و تمام چيزهايي كه پيرامونش بوده، يكپارچه بوده و وحدت داشته است. وحدت نه منشاء حركت است و نه تضاد. درواقع انسان دوره مدرن بود كه توانست با انديشه هاي اسطوره اي فاصله بگيرد و همچنين از انديشه هاي كهن الگو، و براساس اين فاصله گيري، تضادها و بحران ها پيش آمد و منشاء حركت شد. مساله اي را هم كه دكارت مطرح مي كند در بحث تمايز بين سوژه و ابژه – ذهن و عين – درواقع از همين بحران ناشي مي شود. دكارت تلاش مي كرد سوژه و ابژه را به هم وصل كند و مساله (غده صنوبري) را طرح كرد. به هر حال از دكارت به اين سو در همه عرصه ها ما با اين شكاف و بحران روبه رو هستيم. اساسا در دنياي كهن چيزي به نام زن و مرد وجود نداشته. چه در دوره پدرسالاري و چه در دوران مادرسالاري، چيزي به عنوان تناقض يا تعارض بين زن و مرد وجود نداشت. انقلاب ها و جنبش هايي كه شكل گرفت همه متعلق به دوران مدرن است كه ناشي از اين فاصله گيري است كه در تمدن غرب هم شكل گرفت و تا امروز هم پابرجاست و جنبش زنان هم نشانگر از بين رفتن همان وحدت و يكپارچگي و ايجاد شكاف است. اگر امروز مساله اي به نام جنسيت طرح مي شود و از طرف ديگر، مدرنيته اساسا به واسطه شهر، ادراك و تجربه مي شود، در همين شهر است كه مقوله جنسيت پيش مي آيد كه به همان مساله فاصله گيري برمي گردد.
    
درواقع بايد اينجا سر مساله جنسيت هم به يك توافق برسيم؛ همان گونه كه بر سر مبحث مدرنيته نياز به يك اتفاق نظر بود. جنبش هاي فمينيستي در برخي شاخه ها مشخصا تقابل يا تعارض بين جنس ها – زن و مرد – را طرح مي كنند. شايد آنجاها كه بحث جنسيت درست تعريف نمي شود، جنسيت متفاوت از بحث پيرامون جنس – يا تفاوت هاي بيولوژيك زن و مرد – است. حوزه جنسيت، حوزه ارتباط زن و مرد با فضاي اجتماعي است و كنش و واكنشي كه انسان – زن و مرد – با جامعه دارد. خود بحث جنسيت هم بحث كاملامدرني است و نياز به تعريف دقيق دارد. به طور مشخص به نظر شما مي شود براي مبحث جنسيت در شهر، تاريخ دقيق را پيدا كرد؟
    
براي اينجور مقوله ها كه طرح مي شود، خيلي نمي شود تاريخ دقيقي پيدا كرد، ولي مي شود گفت وقتي چرخ مدرنيته شتاب مي گيرد و به جلو مي آيد، تجلي آن در شهرها است. شهر هم في نفسه يك مقوله مدرن نيست، ما شهرهاي كهن داريم و در كتب مقدس هم اين كلمه زياد به كار رفته ولي آنچه امروز به عنوان شهر به كار مي بريم و از پسوند مدرن آن فاكتور مي گيريم، همان مقوله شهرهاي صنعتي است كه در دوره صنعتي سازي شكل گرفت. بنابراين ما اگر از قرن هجدهم در نظر بگيريم، تبادل جنسيتي مطرح نبود، در قرن بيستم بود كه رويكردهاي فمينيستي شكل گرفت. بنابراين در قرن بيستم صنعتي سازي رشد كرد، شهرهاي كلان را پديد آورد و بحث جنسيت بسيار مطرح شد و به واقع نمادهاي جنسيتي در شهر نيز پديدار شد. ريخت شناسي شهرها و عناصر شهري همچون پل، زيرگذر، برج، رنگ ها، تابلوهاي نئون، پارك ها و… اين موضوع را بر ما عيان مي كند كه بماند براي فرصت ديگر.

 

«Architecture … initiated … with decoration of tombs.»
Will Durant, story of civilization, 1st volume.

Many people, even those who live in Tehran, don`t know that there are many historical cemeteries (about 140) in Tehran. Overall area of these places is about 100 hectares which is noticeable in a dense city like Tehran. Unfortunately, these cemeteries are abandoned and ignored and gently being destroyed and are in very poor quality situations.
First main cemetery in Tehran located in a place which now named as «Sar-e-ghabr-e-Aghe». This small place that now a day is located in central core of city and near Bazaar, was efficient for Tehran up to 150 years ago (1869 A.D.) that its population reached to less than 100 thousand people.
After expanding the borders of Tehran, the sites around the holy tombs in Rey, an old city in south of Tehran, have been noticed for the purpose of burying the death. «Ebn-e-Babooye», «Mashallah mosque», «Tomb of Abdollah and Bibi Zobeydeh» and «Baghcheh Toti» are the most famous cemeteries there. Fortunately, most of these places have not been destroyed and are great cultural treasures for Tehran.
On the other hand, all villages near Tehran jointed to it after city`s expansion and all holy tombs which are now located in the city, have a small cemetery. In addition, since about 60 years ago, a big cemetery, «Mesgar Abad» in south-east of Tehran had established and now it has ruined.
In 1970, influenced by modernism thoughts, a new huge cemetery has been established out of the city and far away from its border in south of Tehran. Up to now, it is the main cemetery of the city and more than one million people were buried there.
All the minorities groups who live in Tehran, according to their religious (Christians, Jews, Zoroastrians and Bahais) have their own cemetery. In «Doolaab» Neighbor there are 5 charming historical cemeteries. Also other cemeteries are in south-east of Tehran (near «Mesgar Abad»).
Unfortunately, as mentioned above, most of cemeteries are in very poor quality and being ruined. Governors, intellectuals, researchers and citizens pay no attention to these spaces (except few famous cemeteries) and may believe that they should be modified to new public land-use like parks. But I myself believe that the importance of the cemeteries (generally or locally) is much more than they are being ruined and eliminated because of:
1- Cemeteries, generally, are ritual spaces; these spaces demonstrate the beliefs of the people toward death. A cemetery is space in which obviously can be realized the importance or lacking importance of death between a civilization. Notification to death accompanied with special ceremonies has a great influence on people`s life and their behaviors. Notice to the death and even the changing of it can be easily comprehended by visiting cemeteries in all cities, also in Tehran.
2- Cemetery is a spiritual space; according to the religious beliefs, cemeteries are specific place. Many logion (prophet`s words) have been quoted about the importance of cemeteries. Islamic ideology emphasizes on the locating cemeteries in or nearby the neighborhoods. On the other hand, cemetery is a hegemonic space in religious and ethnic belief.
3- Cemeteries are artistic-historical object; tombs and graves include many cultural signs and symbols. Many of grave stones individually can be observed as an artistic object, and if they belong to old past, a historic value adds them. Cemeteries of Tehran are places in which there are great amount of cultural heritages.
4- Cemetery is the memory of a place; every single grave stone is like a stamp mark been put on a place and addresses the past of that place and identifies its neighbor. Also many famous lie in these cemetries that were significant in history.
I believe that these valuable spaces should be preserved and each of them has to be planned individually in order to increase their quality. New spaces are not some thing like other ordinary land-uses. They are some unique things which give to city identification and sense of place.
In conclusion, I propose you to visit some of these places.
1- «Ebn-e-Babooye», «Mashallah mosque», «Tomb of Abdollah and Bibi Zobeydeh» , «Baghcheh Toti» and «Bibi Shahr Banoo» in Rey.
2- 5 cemeteries in «Doolaab» (French, Russian, Catholic, Assyrian and Armenian).
3- «Zahir al Doleh» in «Tajrish».
4- Jewish cemetery in «khavaran».
5- Cemetery of dead soldiers in World War II in «Dolat».
And
6- Cemeteries in «Kan», «Farahzad», «Bagh-e-Feyz», «Poonak», «Yaft abad», «Lavizan», «Chizar», «Daar abad» and «Emamzadeh Ghasem».